نوشته‌ها

جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– پشت این گریوه –

پشت این گریوه

 

 

در شب هول

اندیشه‌ی من،

جامه ‌از آفتاب دارد

و از زمان، فراتر است

می‌دانم

پشت این گریوه رنگی دیگر دارد

سُرخی،

كه زردها را می‌شوید

پشت این گریوه

می‌دانم

زندگی بی‌معنی نیست

انسان اَرجی دارد

و عشق،

وسعت سبز‌ی‌‌ست

كه گله‌های گمشده را به ‌هم می‌پیوندد!

پشت این گریوه

كسی غریب نیست

همه، همدیگر را می‌شناسند

دشت هموار است

زندگی یكدست

مرگ یكدست است

و نان به همه می‌رسد.

 

26/6/1356 – September 16, 1977

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– پرنده –

پرنده

 

 

از آسمان می‌آیی

از ارتفاع زخم

از معراجِ سُرخ

و حریق در گیسوی شب می‌اندازی

ستاره‌ی شگرف!

شقایقِ عشق‌ات

در باغچه‌ی تمام قلب‌های به خون ‌تپیده

رشد كرده ‌است

به سُرخیِ نقطه‌ی ‌اِلتِقایِ دشنه و دل‌ات

 

دلم،

همراهِ تو می‌تپد

همراهِ تو

در جنگل، در كوه

و در خیابان‌های شهرهای شلوغ دنیا

وقتی‌كه صیادان

به شكار تو می‌اندیشیدند

 

آه،

پرنده‌ی مفهومِ جهان‌آشیان!

در تمام سنگرها

تو را به گلوله می‌بندند

با این همه

تجسم تنهائی و استقامتی!

 

هرگز

با دام و دانه بیعت نمی‌كنی

هم از این روست

تبعیدِ تو از زمین

همیشه در اوج

درآن معراجِ سُرخ

در ارتفاع زخم

بلند بالائی!

و زیستَنی قلندرانه داری

نه چون چَپَلان و غَذَنگان

در ریم و چرك

سر در آخور مُردارخواری!

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– صدای عشق –

صدای عشق

 

 

مسافران جاده‌ی دراز

در عمیق‌ترین لحظه‌ی شب

سوار بر اسب‌های سُرخ‌یال

و تیغ‌های آخته‌‌شان در كف

حلقه بر در خانه‌ی من زدند

دست‌هایشان

بوی سفر

بوی رفاقت

بوی عشق

بوی خنجر می‌داد

و در شطِ سیال چشم‌هایشان

موج‌های یقین می‌جوشید

یكی از آن میان سرود:

نه!

زیستن برای مرگ

این مشق مرداران است

عشق آزمایان را

مرگ برای زندگی خوش است

آن‌گاه  من،

داهول مزرعه‌ی بایرِ اندیشه‌های خود

و كوتوال زندان دلبستگی‌هایم

كلونِ در را بستم، یعنی

در را به روی دنیا بستم، یعنی

در بُرجِ متروكِ افكارِ بیمارم خلوت كردم!

تمام شب

در كوچه مردم

صدای قطره قطره سترگ عشق

از انتهای خنجر و نیزه می‌چكید

تمام شب

من گریه می‌كردم

اینك در را گشوده‌ام

و تمام پنجره‌های خانه را گشوده‌ام

و قلبم

در اشتیاق گسستن است.

 

8/1356 – October, 1977

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– ای آزادی –

ای آزادی

 

 

گفتند:

اگر از رود بگذرم

به تو می‌پیوندم!

بر رود پُل زدم

از ایمان،

تو را نیافتم!

 

گفتند:

خانه‌ات آن‌سوی آتش است

با حوصله دریائی‌ام

گذشتم از آتش،

عریان،

تو را نیافتم!

 

گفتند:

تو دورترین ستاره هستی

در كهكشانی نامكشوف

نردبانی بستم

از ارتفاع خون،

تو را نیافتم!

 

گفتند:

باید تو را

در انتهای دشنه جستجو كنم

دل را به سوز زخم سپردم

تو را نیافتم!

 

گفتند:

در دشت زندگی

جوانه‌ی وجود تو

با جویبارِ سُرخ خون رشد می‌كند

رفتم به بطن فاجعه

میدان صُبحگاه

و جوخه‌ها و چوبه‌ها را

به نظاره‌ ایستادم،

تو را نیافتم!

 

آن‌گاه  گفتند:

تو كلمه‌ی مهجوری هستی

كه در پَرت‌ترین صفحه‌ی كتاب آفرینش

منزل داری

و من تمام عمر

دنبال تو،

دنیا را ورق زدم

تو را نیافتم

ای عزیز گمشده، آزادی…

ای آزادی!

 

11/11/1356 – January 31, 1978

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– شب‌تاب –

شب‌تاب

 

 

نه، من نباید ایستاده باشم

این‌گونه بی‌تفاوت

این‌گونه بی‌خیال

در این كرانه‌ی ‌ایمن،

دریادلان

از ساحل كناره می‌گیرند

و نامشان،

در بطن طوفان می‌ماند

آنك

ابری برآمده ‌است…

از آسمانه‌ی دریا

كه پستانی متورم دارد!

 

فرود می‌آیم از پیله‌ام

چونان كرم شب‌تاب

شب را شیار می‌زنم

و راهی، به رهائی از حصار روئین می‌جویَم

می‌خواهم،

بر پرده‌ی شب

نقش خورشید را،

به ‌اندازه‌ی دنیا تصویر كنم

اینك،

چكاچك شمشیر حادثه‌ای شریف

آرامش چكاوك غریب دلم را

آشفته كرده‌ است

 

باید

چاشنیِ نارنجكی باشم

كه روزِ بزرگِ خشم را

با انفجارِ سُرخ

آغاز می‌كند.

 

1/11/1356 – January 21, 1978

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– فصل دیگر –

فصل دیگر

 

 

زخمِ شریفِ عشق

دل را تطهیر می‌كند

 

وقتی‌كه یار

آن‌سوی خنجر است

باید گذشت از لبه‌ی تیز حادثه

عریان

كه عشق‌های آسان

نه در خور عشق‌آزمایان است

 

وقتی‌كه یار

آن‌سوی پگاهان است

باید گذشت

از میادین سُرخِ فاجعه

تا معراجِ بلند روح

كه مرگِ عاشقان

خود زندگی‌ست

رویش فصلی دیگر

فصلی كه آب و آتش را

به هم گره خواهد زد!

 

باری،

اگر زمانه

خنجر به‌ روی عاشق كشیده ‌است

باید به‌ اِنهدامِ زمانه بَرخاست!

 

6/8/1356 – October 27, 1977

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– آی عشق –

آی عشق

 

 

آی عشق! نمی‌گذارند، تو را صدا کنم

گاودلان، چه بی‌شرم

راه بر حضورِ تو بسته‌اند!

از بالِ کبوترِ اندیشه‌ام

خونِ شهادت جاری‌ست!

آی عشق! تو را شناختم

و تبعیدِ من از زمین

هم از آشنایی تو بود!

تو را یافتم

و در امتدادِ معراجِ سُرخِ حلاج

زیستنِ قلندرانه‌ام، در کنارِ مرگ

هم از آشنایی تو بود!

آی عشق! گاودلان،

با سنگ‌سنگِ حرف‌هایشان

راه مرا به انسدادِ بُغرنجِ تنهایی

تبدیل کرده‌اند

من عاشق هستم و هراسِ عاشقان

باری، همه از نرسیدن است!

مرگ دیوارِ کوتاهی‌ست

که قامتِ بلندِ عشق،

آن را به حقارت می‌نگرد!

آی عشق! می‌دانم

به آستانه‌ی روشنِ فصلِ ظهورَت نمی‌رسم

و چوبه‌ی معراجم

گیسوی سیاه قحبه‌ی شب است!

با این همه، مرگِ من

خریقی خواهد شد

که از دامنه‌ی زاگرس

تا قله‌ی شاهو را مشتعل خواهد کرد!

 

30/8/1356 – November 20, 1977

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– خنجر و خون و حماسه –

خنجر و خون و حماسه

 

 

روزگار غریب نامأنوسی‌ست

دیری‌ست

پرندگانِ عاشقِ این آسمانِ سُرخ

عشق را

در نشر باروت تجربه می‌كنند

و صدای رنگی انسان را

در ارتفاع چوبه‌ها

به گوش گُنگِ دنیا می‌خواند

از كناره‌‌ی ارس تا آب های دور دریای عمان

از دامنه‌ی زاگرس، تا بدخشان

باران دشنه می‌بارد

برگرده‌ی خمیده‌ی تاریخ این دیار

جراحت بر جراحت است!

 

آنان خنجر كشیده‌اند

شباشب، تمام شب

صدای عربده در كوچه قرق می‌آید

و عادی‌ترین جریان ممكن

در رگ‌های روزنامه‌ها

مرگ پرندگانی‌ست

كه می‌خواهند

از مرز عایق این فصل ناسازگار بگذرند.

 

آه! در مسلخی

كه گله‌های انسانی

قربانی بارگاه ضحاك ماردلِ قرن می‌شوند

و كاوه‌ها،

یك یك فرو می‌افتند

زیستن

استقامتی به راستای كوه می‌خواهد!

روزگار غریب نامأنوسی‌ست

خیل قبیح چاپلوس

بت‌های پوك پوشالی را

با بلندگوهای عمومی

در رگ‌های ساده‌ی شهر تزریق می‌كنند

و در میدان‌های عمومی

به عبادت می‌پردازند

و تندیس‌های نامبارك جلادان را

گلباران می‌كنند

خیل قبیح چاپلوس

چونان سگانِ دُم‌جنبان

و با وعده‌ی ‌استخوانی كه ‌از بازوی مردم است

پارس می‌كنند

ماه را به دشنام می‌گیرند

و ماندگاری این فصل وحشت‌انگیز را

كه پناهگاه جنایتكاران است

توجیه می‌كنند

و چهره‌های سیاه خود را

با نقاب‌های انسانی می‌پوشانند

 

روزگار غریب نامأنوسی‌ست

آنان، دشنه در مغزهای روشن نهاده‌اند

آن‌كس كه بگوید نه

از انتهای سرنیزه می‌چكد

دستی كه به تفنگ می‌اندیشد

به جزایر دوردست انزوا تبعید می‌شود!

و دستی كه پرچمش

دستمال رنگارنگ است

ارج والائی دارد

 

مردم، در سایه‌ی خنجر می‌خوابند

و در همسایگی مرگ منزل دارند

و یك دنیا فریاد

در حجم تنگ یك سكوت قراردادی زندانی‌ست!

وقتی‌كه ‌انسان را

از تمام سنگرها

به گلوله می‌بندند

باید به رسالت تفنگ ایمان آورد

وقتی‌كه گلوگاه صدا مجروح است

و اجازه نمی‌دهند

معنای درد را تفسیر كنی،

با كلامِ سربی،

فریادِ بلندِ انسان را

در عمقِ سینه‌ی فصل، شلیك كن

این فصلِ بی‌ریشه

كه تاریخ پذیرایش نیست

و بوی عفونتش

دماغ روزگار را می‌آزارد

از درون پوسیده ‌است

با ضرب تلنگری فرو می‌ریزد.

 

روزگار غریب نامأنوسی‌ست

هركسی می‌خواهد

از آب زندگی

گلیم خود را بردارد

هركسی می‌خواهد

دستش به كلاه خود باشد…

آه، هركس اگر گلی شود

و بر شاخه‌ای از درخت زندگی بنشیند

چه بهاری خواهد شد!

هركس اگر چراغی گردد

و بتابد بر شب

چه دنیایی خواهد شد!

هر كس اگر به ‌انتظار دیگری نباشد

و بتازد در راه

چه كاروانی خواهد شد!

چگونه باید

نسل منقرض كوسه‌ها را مُجاب كرد

كه زندگی، تنها ریش نیست!

 

با این همه

كبریت‌های حادثه بیدارند

و اصطكاك گرمشان

با پوست محترق شب آتش است…

وقتی‌كه تندر است

وقتی‌كه رعدهای كشیده‌ی زمان

بر چار سوی شب،

خط می‌اندازند

در روشنای لحظه‌های آتش

نرینه گاو صبح

در چراگاه فراخ افق

علفِ نور می‌چرد

و فریاد نورانی شهیدانِ سُرخ‌جامه‌ی دریادل

در حافظه‌ی تاریكِ روزگار

مشبك می‌گردد.

آنان

بادیه‌هایِ داغِ عشق را

بی هیچ سایبانی

در زیر بارانِ دشنه می‌آزمایند!

 

17/12/1356 – March 8, 1978

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– زبان عشق –

زبان عشق

 

 

شقایق بلوغ عشق است

وقتی‌كه خاك

اندام متبرك عشق را

به مساعدت خنجر می‌پوشاند

فراتر از حكایت سُرخِ عشق

افسانه‌ای آیا

به كتاب بزرگ زندگی ثبت است؟

وقتی صدای ما

از ارتفاع عشق

شكوفه سُرخِ جراحت می‌چیند

بگذار بی‌دلان

در برهوت روحشان

با سراب‌های بی‌رنگ تصورشان خوش باشند

ما عشق را

در گلستان زخم دیده‌ایم

و در اوج مرگ زندگی

هم از این رو بی‌محابا رفتاری داریم

عشق ناموس زندگی‌ست

عشقی بدانگونه كه بی‌مرز

و قلب‌های ما را

با قلب‌های شما

اَی دورترین قبایل عاشق پیوند می‌زند

عشق زبان ساده‌ای دارد

و الفبایش را با خون نوشته‌اند

خانه عشق كجاست؟

بر خیز از كرانه!

دریادلان از ساحل كناره می‌گیرند

و نامشان در بطن طوفان می‌ماند

برخیز از كرانه

خیزابه‌ها به تو می‌آموزند

خانه عشق كجاست!

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha
جەلال مەلەكشا | Jalal Malaksha | جلال ملکشا

– مفهوم زندگی –

مفهوم زندگی

 

 

آغاز ما از ژرف‌ترین نقطه‌ی مرداب شكل گرفته ‌است

و در زهدانِ مادر

زهرِ بیهودگی را

به رگِ اندیشه‌ی ما تزریق كرده‌اند

 

وقتی‌كه قطره‌ای زلال

از چشمه‌های روشن وقوف

بر روح تشنه‌ی ما چكید

انگار مرداب را

زبان سُرخ گشودیم

بر آب‌های تیره‌ی هراس و مرگ

با زورَقِ شناور تهور

دریای عظیم پُر تلاطم زندگی را

قطره قطره شناختیم

و انهدام مرداب را

پای به راه حادثه نهادیم

زندگی رنگ شگرفی داشت

 

آری! زندگی رنگ شگرفی دارد

مفهوم زندگی

جریان سریع رودخانه‌ای‌ست

كه هیچ چالاب حقیری مهارش نمی‌كند

و انسان قافله‌سالارِ كاروانِ تاریخ است

كه در هیچ نقطه‌ای دو بار

پای بر زمینی نخواهد كوبید

 

در سرزمینی تلخ

كه‌ انسان ایمن نیست

و رویش زندگی

در عفونت مرداب عقیم می‌ماند

نباید ایستاد

به كوچ نمی‌اندیشم

باری

اندیشه‌ی من سفری در خویش است

باید،

مرداب را خشكانید

 

3/3/1357 – May 24, 1978

 

جەلال مەلەکشا - جلال ملکشا - Jalal Malaksha